![]() |
![]() |
|
|
تو که در باور مهتابي عشق رنگ دريا داری. فکر امروزت باش....!!! به کجا مي نگری..!؟ زندگي ثانيه ايست.... وسعت ثانيه را ميفهمي....؟؟ ميشود مثل نسيم.... بال در بال پرستو، بوسه بر قلب شقايق بزنيم... هيچ کس تنها نيست. ما خدا را داريم...!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 خرداد1389ساعت 19:42 توسط بهاره |
|
|
پروردگارا...!!!
امسال می خواهم کوله بارم را ببندم. شاید این فرصت آخر باشد تا به مقصد برسم. بشناسم تو را و بفهمم که یک عمر چه غافل بودم. می خواهم آسان بروم... می خواهم سبک بال بزنم... می خواهم کاری کنم که رضایت باشد...
من دیگر از جدایی ها می ترسم.. دیگر از شکست قلبم به دست انسانها هراس دارم من عشق میخواهم... عشقی بی انتظار. مثل عشق تو به من... من آنقدر مات انسانها شده بودم که پروردگارم را از یاد برده بودم... ولی باز تو همچنان مات من بودی. لحظه ای مرا ترک نگفتی.
پروردگارا..!!! حال من تو را می خواهم....... میخواهم تو را در کنارخود حس کنم. مرا در آغوش بگیر که سخت محتاجش هستم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 فروردین1389ساعت 11:31 توسط بهاره |
|
|
اي آفريننده باران دل.... امشب زير رگبار زندگي ام، چترم را باز نمي کنم تا وجود عاشقم از وجودت لبريز شود. پروردگارا....!!! کمکم کن تا هميشه با توباشم، چرا که با تغيير جاي نقطه اي، از خدا ، جدا ميشوم. خدايا...!!! گناهکارم واز تو طلب بخشش دارم. من به کوچکي گناه نگاه ميکردم.. نه به عظمت پروردگاري که در مقابلش گناه ميکنم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 11:18 توسط بهاره |
|
|
اي بزرگ معمار هستي... تنها نغمه بلبلي ، در زير درخت،براي اثبات وجودت کافيست... پس مرا دعوت کن تا به سويت پر کشم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 بهمن1388ساعت 22:36 توسط بهاره |
|
|
خدایا.... طاقت بازی های سرنوشت... طاقت چند رنگی هارا ندارم ... دلتنگی ها بی امانم کرده و چشم هایم... جز خاکستری هیچ نمیبیند خدایا... دلم به وسعت اسمان مهربانیت گرفته.. ای حی الذی لا یموت... ای بیدار همیشگی...!!!! ای همدم وحشت و تنهایی...!!! ای احد... دستم گیر .... که زمین با وسعتش برایم تنگ است...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 1:40 توسط بهاره |
|
|
احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن میگذارم. خدایا... می ترسم از اینکه به گناه کاری که نفسم آنرا صحیح می خواند و دلم از آن می ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بی مهری ات بسوزم. می دانم تمام لحظه هایم با توست. می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی. می دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز می گویی برگرد. می دانم؛ همه اینها را می دانم، ولی نمی دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سویی می کشد و عقلم حرفی دیگر می زند و دلم در این میانه مانده. خدایا... تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است. خدایا... می دانم تو همیشه با منی ، ولی تنهایم مگذار؛ یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت بگذارم. خداوندا.. من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای زمستان، من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم. خداوندا... من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس، من از نارفیقی های این دنیا می ترسم.. خداوندا... من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، من از ماندن چون مرداب می ترسم. خداوندا... من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم. خداوندا... من از ماندن می ترسم خداوندا... من از رفتن می ترسم خداوندا... من از خود نیز می ترسم خداوندا... پناهم ده خداوندا ! مگر نهاینکه من نیز چون تو تنهایم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 بهمن1388ساعت 0:58 توسط بهاره |
|
|
من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ي عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب و چراغي که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . مي ترسم . من صبورم اما . . . آه . . . اين بغض گران صبر نمي داند چيست غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا،چتر شادی وا کن و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 بهمن1388ساعت 0:37 توسط بهاره |
|
|
« مجهول» ماندن رنج بزرگ روح آدمی است. یک روح هر چه زیباتر است و هرچه دارا تر به آشنا نیازمند تر است. عارفان ما که میگویند: ( عشق و حسن در ازل با هم پیمان بسته اند) از اینجا است. این فلسفه ی شرقی آفرینش است. حتی خداوند نیز دوست دارد که بشناسندش.نمیخواهد مجهول بماند. مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد. اسلام چه خوب در فلسفه ی خلقت « معرفت» را جانشین « عشق» کرده است که تصوف شرقی از آن سخن می گوید. «کویر- دکتر علی شریعتی»
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 23:49 توسط بهاره |
|
|
دنيا سكوت... آسمان سكوت... دلم تنگ شده... براي نغمه اي از بارش باران باران گفته هاي ديروز نشنيده هاي فردا اي دنيا... بيا براي لحظه اي هم كه شده سكوت را بشكنيم و همراه با آسمان براي اين زمان فریاد بزن... كه زندگي زيباست... زندگي ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 13:39 توسط بهاره |
|
|
کاش پاسخي مي يافتم..؟؟ که چرا هر شب ستاره ي در آسمان مي ميرد؟؟ و آسمان همچنان بي ستاره نيست؟؟ شايد ستارگان هرگز نمي ميرند...!! هر صبح مي روند و شب مي آيند... تا آفتاب را معني کنند..!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 13:34 توسط بهاره |
|
|
نبودنت را به پای فاصله ها می گذارم تا برای پرواز بهانه ای داشته باشم .....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 0:31 توسط بهاره |
|
|
ميدانم وقتي به اين فكر ميكني كه تنها شدهاي، چقدر دلگير ميشوي، چه بغضي در سينهات مينشيند و چه اندوهي چشمهايت را خيس ميكند... ميدانم وقتي به آدمهاي رفته فكر ميكني و به خوشبختيهايي كه در كوير گذشته ترك خوردهاند، چقدر پير ميشوي كاش صبح كه از خواب بيدار ميشوي، بداني كه همزمان با تو جهان متولد ميشود، درخت دوباره نفس ميكشد، گل ميشكفد و دنيا اميد ميزايد. كاش تا فاصلهي باز كردن پلكهايت، مطمئن مطمئن شوي كه اين آخرين سياهي جهان است و ديگر روي تاريكي را نخواهي ديد آري، جوان ميشوي، اگر بداني سهم دستهاي تو و من از عشق، بينصيبي است و عشق براي ما . تقسيم نميشود، اين ماييم كه براي عشقهايمان قسمت ميشويم شاد ميشوي اگر بداني عشق كوچكتر از آن است كه به تو چيزي دهد، به من چيزي دهد، به ما چيزي دهد. عشق در هر سطحش از ما سهم دارد؛ همانطور كه زندگيمان، سالهايمان، روزهايمان و لحظههايمان از ما ارث ميبرند بزرگ ميشوي، وقتي بداني چقدر بزرگي. حتي بزرگتر از تمام عشقهاي ريز و درشت جهان .پس دلگير نباش! براي لحظههاي آيندهات متولد شو، دوباره نفس بكش، گل كن و اميد بزا فراموش نكن كه هيچگاه روي تاريكي را نخواهي ديد....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 بهمن1388ساعت 23:19 توسط بهاره |
|
|
ماه من غصه چرا ؟؟؟ آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز .... مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد .... یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست ماه من غصه چرا؟؟ تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد ماه من... غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی، بودن اندوه است اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند خدا هست .... خدا هست ... خدا هست هنوز....!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 بهمن1388ساعت 20:4 توسط بهاره |
|
|
بذري بکار تا زمين براي تو گلي بروياند، روياهايت را آسمان بخوان.. تا آسمان، محبوب تو را به تو ارزاني نمايد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 بهمن1388ساعت 13:29 توسط بهاره |
|
|
زيبايي بهانه ايست تا همه ي دنيا را به چشم آسمان بنگريم تا بدانيم ماييم که زيبايي به اين جهان ميدهيم!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 بهمن1388ساعت 13:24 توسط بهاره |
|
|
راهی به خدا دارد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 بهمن1388ساعت 0:15 توسط بهاره |
|
|
خیالات من شب تاب اند. ذره های زنده روشنایی که در تاریکی می درخشند....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 بهمن1388ساعت 21:7 توسط بهاره |
|
|
آفرينش روز و شب، زيبايي زمين و كهكشانها، درخشش ستارگان فروزان، همه حاكي از وجود پروردگار يكتاست، پس از او اطاعت مي كنيم، چون او معين كرده كه مرگ آغاز جاودانه هاست....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 بهمن1388ساعت 21:5 توسط بهاره |
|
|
خدا ناشناخته است. ما او را می شناسیم. نه آنگونه که او هست. آنگونه که خودمان می توانیم. یا گاهی، می خواهیم. ما هم ناشناخته ایم. هر کس ما را نه آنطور که هستیم. آنطور که از ما می فهمد می شناسد. در نهایت.... خدا ناشناخته خواهد ماند. ولی ما روزی شناخته خواهیم شد.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 بهمن1388ساعت 20:14 توسط بهاره |
|
|
بي گمان بوي حضور تو به ذهنم خوردست. کز درخت غزلم چلچله بر مي خيزد....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 23:38 توسط بهاره |
|
|
خيانت تنها دست را در خفا در دست ديگري گذاشتن نيست....!!! شب را با ديگري گذراندن نيست....!!! خيانت جاري کردن اشک در چشمان معصوميست که هميشه انتظار يک کلمه ي عاشقانه را ميکشد... خيانت دروغ دوست داشتن است...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 23:36 توسط بهاره |
|
|
آن سوی نا کامی ها خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشته هاست......
وقتی نا امید میشی خدا با همه عظمتش ناراحت میشه.... و عاشقونه انتظار میکشه که یه بار دیگه به رحمتش امیدوار بشی.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 23:41 توسط بهاره |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 22:33 توسط بهاره |
|
|
خدایا... راهی می بینم.... ::::آینده پنهان است:::: اما مهم نیست! همین کافی است که تو همه چیز را می بینی :::::و من تو را:::::
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 بهمن1388ساعت 23:33 توسط بهاره |
|
|
مردان در مسیر عشق به وسعت نامتناهی نامردند... گدایی عشق میکنند تا زمانی که به تسخیر قلب زن اطمینان نیابند... اما هنگامیکه اطمینان یافتند.... مردانگی را در کمال نامردی به جای می آورند.....؟؟؟!!! (دکتر علی شریعتی) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 بهمن1388ساعت 23:21 توسط بهاره |
|
|
دنیا شلوغ، آسمان، نه چندان آبی و صدای باران، نا آشناتراز همیشه در این میان قدم های عادت پُر هیاهوتر ولحظه های بی تو بودن سخت تر پنجره را می بندم و به حیاتِ خلوتِ خود می اندیشم....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 بهمن1388ساعت 23:0 توسط بهاره |
|
|
جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 بهمن1388ساعت 14:14 توسط بهاره |
|
|
زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست...! و دلم بس تنگ است.... بي خيالي سپر هر درد است...!! باز هم مي خندم...!!! آنقدر ميخندم که غم از رو برود..!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 بهمن1388ساعت 13:57 توسط بهاره |
|
|
ازامروز دریافتم که ضعیف به دنبال ضعیف میرود و هردو به هم می آویزند. چراکه هردو به دنبال چیزی هستند که ندارند. ضعیف نمی داندچگونه خود را دوست بدارد پس به دنبال کسی ست که او را دوست بدارد! اما قوی می داند که چگونه خود را دوست بدارد حتی اگر مدتی تنها بماند. عاقبت کسی که قویترین است سوی او می آید!!! پس از همین امروز قوی باش....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 بهمن1388ساعت 0:41 توسط بهاره |
|
|
زماني فرا مي رسد كه به عشق رسيده اي و زماني فرا مي رسد كه به وراي عشق مي رسي. زماني فرا مي رسد كه پيوند مي يابي و از اين پيوند لذت مي بري و زماني خواهد رسيد كه تنهايي و از زيبايي تنها بودن لذت مي بري . آري هر چيز و هر زماني زيباست....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 بهمن1388ساعت 0:38 توسط بهاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام.من بهاره هستم از ساری...به وبلاگم سر بزنین خوشحال میشم.سعی می کنم تمام متن های مورد علاقمو تو وبلاگم بذارم.هر نظری در مورد وبلاگم دارین واسم بذارین.دوووستون دارم.مرسی....
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 |
|
RSS
|